می دونین امروز یه اتفاق خیلی خیلی خیلی مهم تو زندگی ۲۱-۲۲ ساله من افتاد!!!!
اگه گفتین؟!
هورا ....
ابروهام برداشتم...
اینقده خوشگل شده...
نمیدونما...
شایدم فقط خودم خیلی باهاشون حال میکنم...
اینقد قیافم فرق کرده که نمیدونی.........
ساعت ۱۱:۴۵ وقت داشتم ...
با مامامن جون خودم رفتم...
یه بسته شکلات خریدیم و د برو که رفتیم...
نمیدونستم اینقد درد داره ولی خدا وکیلی ارزشش رو داشت...
به مامان شوشو که تعریف میکنم میگه قضیه بکش خوشگلم کنه دیگه!![]()
راس میگه دیجه...
جدیداْ ها خیلی با شوشو بحث میکنیم.س چرت و پرت...
خیلی تلاش میکنم که اینطوری نباشیم...
اما نمیدونم چرا هی اینجوری میشه...؟
مامان شوشو گیر داده مهریه عندالاستطاعه باشه خانواده ما هم زیر بار نمیرن..
من خودم هم میخوام عندالمطالبه باشه...
خب یعنی که چی؟!
امروز سر حرفای مامانش دعوا کردیم...
خیلی سعی کردم که دعوا بین ما راه نیافته.اما نشد...
بی عرضه شدم حسابی...
احتمالا شنبه بریم محضر واسه رسمی کردن عقدمون...
دیروز از ساعت ۱ تا ۱۱:۳۰ شب خونه شوشو اینا بودم...
خیلی خوش گذشت...
با اینکه خاله پری اومده بود و حسابی داشت کلافم می کرد اما حضور شوشو برام مرهم بود...
مامانش وقتی خونشونم خیلی تحویلم میگیره و دوسم داره اما وقتی نیستم یه جور دیگست...
دیشب کلی از فیلم های بچگی های شوشو رو دیدم اینقده مااااااااااه بود...
روند رشدش کاملا معلوم بود...
فک کن...
باورم نمیشد.هی میگفتم تو همون پسر کوچولو هستی که الان این همه بزرگ شدی؟!؟!؟!؟
اینقده قربون صدقش رفتم..
حالا زیاد روم نمی شد آخه همه نشسته بودن اگه کسی نبودهی ماچش می کردم!!!
حس خوبی اینکه شوشو و دارم...
یه زمانی این چیزا یه آرزوی دست نیافتنی بود...
خدایا شکرت...
هزار بار شکرت...
امروز از آرایشگاه که در اومدیم شوشو اومده بود دنبالم...
ناااااااازی...
سرما خورده بود اما واسه اینکه من خوشحال باشم و بدونم که براش مهم بوده من چه شکلی شدم بدو بدو از سلمونی رفته بود حموم وبعش اومده بود دنبال من...
دلش نمی خواد هیچ کمبودی توزندگیم حس کنم...
از هرکسی دلخور باشم سعی می کنه خودش جبران کنه...
عاشقتم شوشوووووووووو
ابروهامو که دید ذوق کرد هی نگام می کرد...
انتظار ذوق بیشتری داشتم...
اما در نظر نگرفتم که اون پسره خوب با من فرق داره نوع ذوق کردنش...
بهم میگه دیگه خانوم شدی اما من نی نی ام خوب...
میگه قبلا ها میرفتیم بیرون فک میکردم هرکی مارو ببینه فک میکنه تو خواهر منی اما الان همه می فهمن زن و شوهریم.....
من؟!
زن؟!
فک کن....
اصلا بهم نمیاد...
بچم هنوز...
خیلی دوسش دارم...
موهاش خیلی کوتاه شده کاش وقتی سشوار میکشه خوب شه...
فعلا همین دوس جونا...
قربون همه خانوما...
خدایا خیلی مخلصم...
میدونین حسابی کمبود وقت دارم!!!
سرم خیلی شولوغه و این دقیقاً همون چیزیه که همیشه آرزوش رو داشتم....
حتی به درس ها هم اصلا نمیرسم...
مرسی خدایا که زندگیم دوس دارم...
خدایا شکرت...
پی نوشت : بدجور هوس مسافرت دارم ، البته شوشو هم باشه ها...
خوفین؟
خوفم!!!!
هااا میگفتم...
با آقا گل راه افتادیم پیش به سوی خرید گل واسه گیفت های علوسیه داداشیه آقا گل...![]()
حالا گل فروشی کجاست شلوغترین نقطه شهر!!!![]()
فک کن!
شجاعت دارین دیگه!![]()
داشتیم میرفتیم و حرف میزدیم و میگفتیم که امروز بعد از ظهر هم عقد شرعی کنیم هم اینکه بریم محضر و پیش کی بریم و از کی وقت بگیریم و از این جور حرفا...![]()
مامان آقا گل زنگ زد به آقا گل گفت امروز برین عقد شرعی بخونن تا محضر بمونه بعد از چهلم پدربزرگ من!
آقا گل گفت بابای گلاب خانوم که من باشم عمراً راضی نمیشه و گلاب خودش راضیه(اصلاً راضی نبودم اما الکی گفتیم به مامانش) آقا گل به مامانش گفت تو به مامان گلاب پیشنهاد نده چون اگه بگه نه بد میشه و از این حرفا...![]()
اما مامانش گفت اگه راضی نبودن هردوتاشو همین امروز میریم اما اگه راضی بودن امروز بریم عقد شرعی تا به هم محرم بشین بعدا هم میرین محضر ما هم قبول کردیم...![]()
رسیدیم گل فروشی ، زنگ زدم مامانم گفتم چی گفتی به مامان آقا گل مامانم نظر منو پرسید گفتم به نظر من هر دوتاش امروز باشه اما مامانم گفت اگه محضر بمونه بهتره چون میتونیم اونروز کلی شادی کنیم و دست بزنیم و همه باشن و یه جشن خودمونی هم بگیریم منم مخالفت نکردم و گفتم باشه پس اونطوری خوبه!
مامانم گفت کجایی گفتم آزمایشگاهم...
خالی بستم!![]()
از اون گلایی که میخواستیم نبود...
برگشتیم سوار ماشین بشیم!!!!
جدا جدا!
من جلو و آقا گل از پشت!
این آخرین بیرون بودن دوران دوستیمون بود...
آخرین باری بود که تو خیابون جدا راه میرفتیم تا مردم نفهمن ما با همیم...
آخرین قایم موشک بازی ها بود..
از دیشب هر دو هیچی نخورده بودیم آخه من فک کردم شاید برا آزمایش لازم باشه ناشتا باشیم و صبح اسمس زدم به آقا گل و به اونم گفتم هیچی نخور...
نمی خواستم هیچی مانع از آزمایش رفتن ما بشه...
من رفتم تو یه گل فروشی دیگه و آقا گل رفت تو یه سوپر مارکت و با یه ویفر موزی و یه بسته پفک چی توز برگشت..
سوار ماشین شدیم قاقا ها رو خوردیم...
مامان آقا گل زنگ زد و گفت ظهر یا بعد از ظهر میریم عقد بخونن و ما زن و شوهر شیم...
چقدر هنوز که هنوز اسم زن و شوهر برام سنگینه...
احساس های خوبی داشتم...
استرس زیاد...
هول بودم شدید...
آقا گل گفت برو خونه زود حموم برو و حاضر شو تا واسه عقد کاری نداشته باشی...
آقا گل منو آورد خونه وتحویل مامانم داد و خدافظی کرد و رفت...
اومدم خونه، فارسی 1 ویکتوریا نشون میداد ، مامانم جاروبرقی می کشید و صدای تلویزیون خیلی زیاد بود ، بوی پلو قرمز تو خونه بیداد میکرد...
ماجراهای صبح رو واسه ماانم تعریف کردم و مشغول دیدن ویکتوریا شدم...
زنگ زدم آقا گل گفت سرش لوغه و بهم زنگ میزنه...
دوباره زنگ زدم گفتم محضر کی شد؟
گفت ساعت 3 –تو محضر سید موسوی باشین...
آدرس بهم داد...
گفتم انگشتر گرفتی گفت دارم میرم بگیرم...
حسای خوبی بود...
کمی بعد زنگ زد و نشونه های انگشتر ازم پرسید نشونه ها رو دادم اما واسه اینکه مطمِن باشیم گفت فرز سوار آژانس شو بیا تا اشتباه نشه...
فلفور زنگ زدم آزانس و حاضر شدم و رفتم...
سرم شلوغ ود و از این لذت میبردم...
آقا گل زنگ زد گفت کجایی گفتم 10 دقه ای می رسم گفت برو نگاه کن اگه همون بود به صاحب مغازه بگو من میام پولشو میدم...
گفتم نه وای میستم تو هم بیای فت باشه من با دوستم داریم شیرنی میخریم رسیدی بگو زود بیام...
از جلو شیرنی فروشی رد شدنی دیدمشون...
خیلی برام شیرین و ملس بود که آقا گل داره واسه عقد خودمون شیرینی میخره...
دم طلا فروشی منتظز شدم که یهو از پشت ظاهر شد...
این شوهر من بود...
تا4 ساعت دیگه شوهر من میشد...
رفتیم تو مغزه انگشتر آورد...
خودش بود...
تاییدش کردم...
آقا گل گفت تو برو حاضر شو من میخرمش دوستم منتظره می خواییم شیرنی بخریم ، جواب ازمایش بگیریم..
تاکید کردم که از یکی دوربین بگیره تا تو عقد عکس بگیریم..
انگشترم 900000 تومن بود ، ولی خیلی خوشگل بود...
عاشقش شدم...
خدافظی کردیم من اومدم سر راه 3 جفت جوراب خریدیم یکی خودم یکی داداشم که شیراز بود و کنارم نبود و جای خالیش خیلی اذیتم میکرد و یکی هم واسه مامانم...
زنگ زدم مامانم گفتم نمیخوایین من شیرینی بخرم ؟
مامانم گفت نه ، بده ما الان شیرینی بگیریم...
راست میگفت،آخه ما عزا دار بودیم...
غصه دار شدم...
اما بهش فکر نکردم...
گفتم می خوام برا خودم برم شال بخرم گفت برو...
رفتم پاساژ ، یه شال بنفش خوشرنگ TT خریدم و برگشتم خونه.
آقا گل زنگ زد و حالمو پرسید و گفت چرا نرسیدی؟!!
گفتم الان میرسم...
رسیدم خونه...
پریدم تو حموم و آخرین حمم دوران مجردی رو رفتم...
زیاد طول نکشید...
از حموم که در اومدم زنگ زدم آقا گل سراغ دوربین گرفتم گفت از یکی میگیره...
وایییییییییی خسته شدم....
بقیش باشه بعداً!!!
مقسیییی
فدای همه خانوما...![]()
یه سلام از یه نوع دیگه!!!![]()
آخه میدونین یه 8 روزی هست که دارم یه حسای متفاوتی رو تجربه می کنم!
یه جور دیگه زندگی می کنم!
تو یه عالم دیگه زندگی می کنم!![]()
سلام من رو از دنیای متاهل ها پذیرا باشید.....![]()
دست و هوراااااااااااااااا![]()
هاااا
ما نامزد کردیم!![]()
درست 9 مهر 88!!!![]()
طبق قرار قبلی اما با کلی مشکل و دردسر و زحمت اما خدارو شکر که بالاخره مال همدیگه شدیم!
خدا میدونه چه زحمتی کشیدیم ما واسه این نامزدی زود هنگام!!!!!
البته زود هنگام از یه جهت خاص ها وگرنه ما باید یه ماه پیش نامزد میکردیم آخه بابام یه ماهه که بلههههههههه رو داده بود....
ها میگفتم!
ایشالا یه سری سر فرصت میام کامل تعریف میکنم اما حالا تیتروار بنویسم تا یادم نره.....
چهارشنبه عصر آقا گل رفت نامه محضر گرفت که پنج شنبه بریم آزمایش اما خودش عکسش کنارش نبود قرار شد صبح فرداش ساعت 8:15 ببره و بعدش زودی بریم آزمایش ازدواج !!!
شب آخرین شب مجردیمون رو شب بخیر گفتیم و لالا!!!
البته من تا خود صبح بیدار بودم و یه لحظه هم خواب راحت نداشتم...
مامانم هم خونه مادربزرگه بود و قرار بود صبح زود بیاد تا با مامان آقا گل هماهنگ کنن که ما بریم آزمایش یا نه!!!
تا صبح از استرس و هیجان نتونستم بخوابم اما استرس شیرینی بود!!!
صبح ساعت 7 نشده بود که مامانم اومد خونه و با زحمت بابام و راضی کرد که ما بریم آزمایش و بعدش هم به آقا گل گفتم به مامیت بگو بزنگه که قضیه حله !
مامانش زنگ زد و قرارها گذاشته شد واسه ساعت 9:30 اینا!
پنج شنبه صبح 9 مهر من و آقا گل و مامانش رفتیم آزمایش !
فک کنم ساعت 9:30 اینا بود اومدن دنبال من و د برو که رفتیم!
اول که سوار ماشینشون شدم هم من هم مامان آقا گل هر دوتامون افاده میکردیم واسه هم اما به مرور اوضاع بهتر شد!!!
وقتی رسیدیم آزمایشگاه خیلی شولوغ بود و مارو دیگه قبول نمیکرد و میگفت برین شنبه بیاین اما آقا گل اصرار کرد و اونام ناامیدمون نکردن!!!
خداخیرشون بده!!!
شماره 30 نصیبمون شد!
آخرین نفر...
تو صف نشستیم و منتظر بودیم...
خلاصه اول رفتیم یه جا که اسمش بود پذیرش ازدواج!!!
اینقد استرس داشتم که خدا بدونه!!!
اونجا اسم و آدرس و تلفن اینا رو پرسیدن و گفتن زوووود برین آزمایش که الان وقت تموم میشه!!!
حالا فک کن استرس آزمایش یه طرف استرس وقت هم بهش اضافه شد +یه عالمه ترس و اینا باعث شد که رگ های من گم و گور شدن و پیدا نمیشدن!!!!
هنوزکه هنوز دستم کبوده!!!!
آزمایش و دادیم و بعدش من باید میرفام کلاس،واسه آقایون کلاس نذاشتن!!!
رفتم کلا و کلی ازش گذشته بود اما به بعضی قسمت هاش رسیدم!!!!
اولین باری که آقا گل رو به عنوان شوهر مطرح کردم همون جا بود!!!
آخر کلاس معلم گفت اونایی که دیر اومدن اسم شوهراشونو بگن منم هول شدم اسم خودم گفتم بعد اون گفت اسم شوهرت چیه منم با یه حالت تردید و استرسی اسم شوشوم رو گفتم!
خیلی حال داد!!!
بعد معلم گفت برین شاید لازم باشه واکسن بزنید!!!
تررررررررس!
از کلاس که در اومدم هیشکی منتظرم نبود!!!
نه آقا گل بود نه مامانش!!!
هاج و واج اینور اونور نگا ه میکردم تا شاید از یه جایی ظاهر شن اما نبودن!!!
رفتم واسه واکسن که شامل حالم نشد و گفت برو 24 سالگی بیا!!!!
خوشحال و شنگول!!!
زنگ زدم آقا گل گفت مامانم رسوندم خونه الان دم در آزمایشگاهم!
رفتم بیرون!
بهش گفتم فک کنم جواب ساعت 12:30 میدن اما باز برو بپرس ، رفتیم پرسیدیم ؛ گفت 12:30 بیاین!
اومدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم!!!
گفت برم تورو بذارم خونه و برم گل بخرم واسه عروسی دادشش و یه سری دیگه از کارا!
دلم گرفت!
خوشحال نبودم!
یه جوری بودم!
حالم و که دید گفت اصلا باهم بریم!
اول تصمیم گرفتیم منو بذاره آزمایشگاه بره خونشون ماشینو پس بده و بیاد پیش من اما بعد تصمیم گرفتیم با هم بریم واسه خرید گل !
مامانش زنگ زد گفت باهم نرین اما آقا گل گفت بهم بیا باهم بریم!!!!
با هم رفتیم...
بقیش باشه میام بازم تعریف میکنم!!!!
قربون همگی
یا علی!
بعد از یه عمر دوری....
این مدت که ننوشتم به این خاطر بود که می رفتم کارآموزی و وقت نمیشد..
از ۷ صبح تا ۵ بعد از ظهر...
فک کن!!!
بعدش هم کامپیوترم غاط زده و بود و کامپیوتر فرت!!!!
حالا تو این مدت که نبودم اتفاق ها افتاد خفن!!!!
اول اینکه بعد از اولین باری که مامان آقا گل اومد خونمون عموم سه بار رفت و با بابایی آقا گل صحبت کرد و خودش تا حدی برید و دوخت و گفت همه چیز اکیه و مراسم عقد باشه مهرماه!!!!
اول بابام قرار گذاشته بود که مراسم وقتی باشه که بابای آقا گل خونه بخره اما بعدا با پادرمیونی های عموم خرید خونه موند ۲ ماه اینا قبل عروسی مون..
دیگه اینکه یه بار هم ۲ تا عمو هام تو مغازه عمو کوچیکه با آقا گل دیدار کردن و آشنا شدن...
چقدر خوشحالم که کسی انتخاب کردم که هرجا میره و با هر کی میخواد ملاقات کنه خیالم از بابتش راحته که ماه افتخار منه!!!!
اینو واقعا از ته دلم میگم.
هیچ وقت نگران نیستم که نکنه کسی ازش خوشش نیاد.
همیشه از این بابت خدارو شکر میکنم...
قربون خدا بشم که همش از لطف اونه.
یادش بخیر اونروزی که عمو بزرگم زنگ زده بود به آقا گل و گفته بود ساعت ۸-۸:۳۰ بیا یه همدیگرو ببینیم...
چقدر یهویی هول شدیم!!![]()
بعدش گذشت تا شد ۲۰ مرداد!
۲۰ مرداد مامان و مامان بزرگ و خاله و عمه و خود آقا گل اومدن خونمون...
ما هم تو خونه من و مامانم و داداشیم بودیم...
حالا خاطره های اونروز رو یه بار کامل مینویسم فعلا تیتر وار بنویسم تا یادم نره...
بعدش هم دیروز که ۲۷ مرداد بود مامان و بابام و آقا گل باهم رفتن بیرون تا باباییم با آقا گل صحبت کنه و با هم آشنا شن...
اینم خاطره هاش خیلی قشنگه...![]()
میام میگم...
الانم یکم پیش مامان آقا گل زینگول زد خونمون و گفت که عقدمون میمونه ۹ مهر!![]()
آخه برادر شوهر عمه آقا گل فوت شده و باید وایسن تا چهلمش در بیاد...![]()
خدا رحمتش کنه اما مراسم ما از دیر هم دیگه دیرتر شد...![]()
حتما حکمتی هست که خدا اینجوری خواسته...![]()
امیدوارم تو این مدت خاله دختر هم به سر و سامون برسه و من غرق تو شاد و خوشحالی شم...![]()
براش دعا کنید...![]()
همینا دیجه...
آها اونروز هم رفتم خیاط لباس دادم واسه بله برونم...
ایشالا که خوب شه..![]()
دلم برا همه خیلی تنگ شده...![]()
همه وبلاگ ها رو هم خوندم اما نظر نتونستم بدم اخه کامیوترم غاطه دیجه!!!!!![]()
مواظب خودتون باشید..![]()
ببینم آیا خدا قسمت میکنه من این خاطره رو امروز تموم کنم یا بازم ناکام میمونم ؟!
خدایا هلپ می...
هااا میگفتم...
قرار شد داداشی خونه بمونه و بره بالا کامپیوتر بازی کنه و فقط واسه سلام خداحافظی باشه...
میدونین داداشی من خیلی نی نیه یعنی پنجم ابتداییه اما حس همکاریش خیلی بالاست خیلیااا
امثلا میگه پیتا میخوای من برم با بابا صحبت کنم تا راضی شه؟!
وقتی از این حرفا میزنه واقعا براش غش میکنم اما بروی خودم نمیارم و جدی جوابش میدم تا فکر نکنه دارم بهش میخندم...
خلاصه مامانم بهم گفت شیرینی بچین منم پیش بابام روم نمیشد هی میگفتم بابا بره بعد خلاصه با بساطی میوه شیرنی چیده شد و من لباس هایی که قرار بود بپوشم رو اماده کردم و تو این وسطا بابام هم رفت و من از لاک خحجالت کشیدن بیرون اومدم و دوباره پررو بازی میکردم...
کارام رو که کردم زنگ زدم به گل آقا و میگم خوابی؟ هنوز بیدار نشدی؟
که دیدم نه بابا آقا بیداره!!!!
میگم کجایی؟میگه دارم میرم گل ببندم.منو میگی غرق تو لذت و شادی شدم...
اصلا باورم نمیشد آقا گل رفته واسه خواستگاری من گل ببنده. اصلا تو پوست خودم جا نمیشدم...
آخه واسه خواستگاریه داداشش هم که اسفند بود اقا گل بود که دسته گل بست حالا نوبت خودمون شده بود...
یادش به خیر انگار همین دیروز بود ۹ مرداد ۸۶ که یه دسته گل خوشگل بهم داد واسه اینکه اونروز جواب دادم که میخوام تا آخر عمر همراهش بمونم حالا این دومین دسته گلمون بود...
خولاصه بای بای کردم و بهش تاکید کردم که امانت که از خونه در اوم حتما به من زنگ بزن...
۱ساعت بعد من لباسام و پوشیده بودم و آماده بودم و از آق داداش خواستم بیاد ازم عسک بگیره تا یادگاری داشته باشم چندتایی عسک گرفت و خیلی خوب گرفت هر کی میبینه تعریف میکنه و میگن عین باربی شدی...
خجالت...
چندتایی هم با مامانم عسک گرفتم...
تصمیم دارم تو همه این مراسم عسک بگیرم تا همیشه بمونه و یادم نره...
بعد مراسم عکاسی آقا گل زنگ زد که مامانم از خونه دراومد ۱۰ دیقه ای میرسه منم هل بودم که بیا و ببین هی از مامانم میپرسم اول چی بگیرم میوه کی بگیرم و از این حرفا مامانم هم میگفت عادی باش مثل بقیه مهمونیا...
خب آخه من چی کار کنم که اولین باره میام جلوی خواستگارو بی تجربه ام؟!
یه ۳۰ دیقه ای گذشت و از مامان آقا گل خبری نشد زینگول زدم بهش میگم مامانت نیومد میگه گم شده خونتون پیدا نمیکنه میری دنبالش گفتم نهههههههههههههه. من روم نمیشه!!!!!!
خلاصه گفت باشه آدرس میدم میاد...
۱۰ دیقه بعد زنگ خونه ما به صدا در اومد و مامن آقا گل اومد مامانم در باز کرد و از پله ها رفت پایین و سلاو احال پرسی و بوس و بعد مامنش اومد بالا و منم رفتم سلاو بوس و گل داد دستم اینقده حال داد...
مثل تو این فیلما...
مامانش اومد تو و نشستن و من براشون شربت آوردم و خودم هم نشستم...
صحبت ها شروع شد از هر دری بگی حرف زدن غیر از موضوع خواستگاری!!!
من پاشدم پذیرایی کردم و بعدش نشستم سر جام که مامان آقا گل گفت اونجا موندی پشت بیا اینور بشین ببینمت...
منم جام عوض کردم و خجالت کشیدم...![]()
حرفای فرعی که تموم شد و خواستن برن سر اصل مطلب مامانم گفت پیتاجون میشه مارو تنها بذاری منم زودی پاشدم و اومدم بیرون و رفتم از پارکینگ به آقای مهربون زینگول زدم تعریف کردم و گفتم تو هم هر چی مامانت گفت حفظ کن به من بگو..
خیلی گرمم بود رفتم تو گفتم خیلی گرمه میشه من بیام دوباره ت بهم خندیدن و گفتن بیا منم رفتم و خوم با گل مشغول کردم و بعد که احساس کردم حرفا تقریبا تمومه بهشون پیوستم و بعدش هم مامان آقا گل پاشد بره که گفت پنج شنبه واسه جواب زنگ میزنم که مامان گفت پنج شنبه زوده دوشنبه زنگ بزنید و بعدش بای کردیم و بوس و خئاحافظی...
حالا بعدا دوشنبه رر هم تعریف میکنم...
واااااااااااایییییییی
چقدر زیاد شد...![]()
خوش و شاد و سلامت باشین...![]()
هاااااااااا میگفتم![]()
خلاصه قرار شد مامان آقا گل ما دوشنبه بیاد خونمون...
شنبه گذشت و شد یکشنبه...
یکشنبه صبح بابام رفتنی با مامانم صحبت میکردن که میوه و شیرنی کی بخره بابام آخه دوشنبه تولد حضرت علی بود و تعطیل ...![]()
حالا منو میگی از اتاقم بیرون در نمیومدم...از خجالت داشتم آب میشدم و میرفتم ته زمین...![]()
![]()
یکشنبه بعدازظهر به بهانه کتاب رفتم بیرون اما در واقع میخواستم واسه آقای مهربون گل و گلاب کادو بخرم واسه روز مرد...![]()
ای جان...![]()
رفتم بیرون و همون موقع آقا گل گفت میای بریم بیرون همدیگرو ببینیم که من گفتم بیرونم کارم که تموم شد خبرت میکنم رفتم و یه عطر برا آقای مهربون خریدم...زیاد استعداد ندارم تو خرید عطر حالا ایشالا یه دور که زد بوش رو چک میکنم ببینم چطوری بوده...![]()
بعد رفتم شهرکتاب تا برای بابام کتاب تاریخی بخرم برا روز پدر آخه امسال سر همین قضیه خواستگاری اینقدر سررمون شلوغ پلوغ بود که هیچی نگرفتیم ...![]()
خلاصه از اونجا هم کتاب منم تیور جهانگشارو خریدم و یه کاغذکادو انتخاب کردم و دادم فروشنده برام خوشمل کادوش کنه که خانم اینقد بدسلیقه تشریف داشت حالم رو گرفت...![]()
زنگ زدم آقای مهربون و گفتم من آمادم بیا![]()
گفت تو برم سمت خونتون من 15 دیقه ای میام دنبالت ...حالا منم قراره واسه مامانم حنا هندی بگیرم زود بهش برسونم...
دیدم نه خیر از آقای گل ما خبری نیست یه فرسنگ راه رو پیاده اومدم و هی هی هی به آقا زنگ میزنم میگم کجایی میگه الان میام...![]()
بعد از یه ساعت کاشتن من بالاخره تشریف آورد و دوتاییمون بسییی خوشحال شدیم آخه یه هفته بود همدیگرو ندیده بودیم
...منم اول کادوی بابام رو نشون دادم و بعد کادوی خودش درآوردم گفتم این مال کیه؟!![]()
کادو رو دادم و بوس بوس بازی کردیم و بغل و بوس و بازی بازی ![]()
کردیم و من دل نمیکندم بیام که...هی طولش میدادم . آقای مهربون هم روش نمیشد بگه دیگه برو!!!!![]()
اومدم خونه حنا رو که به مامی دادم مامانم دعوایی کرد باهام به یاد ماندنییییی
اوه اوه اوه...
خلاصه آشتی شدیم
شب خوابیدیم و صببح ساعت 6:30 بیدار شدیم من رفتم حموم و بعدش شیرنی چیدم و میوه شظسستم بعد که بابام از خواب بیدار شد از خجالت خودم زندانی کردم تو اتقم و بیرون نیومدم...
حالا مامان و بابام دارن صحبت میکنن که داداشی کجا بره که خونه نباشه...
آخرش قرار شد خونه بمونه...
حالا مگه بابام میره ![]()
بقیش بمونه بعدا.آخه همه نوشته هام پاک شد...
خب من وقتی میشینم پای کامپیوتر زودی چشام درد میگیره و سر درد بدی میگیرم اونه که خیلی سختم میاد مدت طولانی پشت کامپیوتر باشم واسه همین نوشتن خطره هام هی هی هی عقب میفته...![]()
اول اینکه شنبه یعنی ۶ تیر ۸۸ مامان آقای گل ما قرار بود زنگ بزنه خونمون...
از اون طرف پای مامن بزرگم پیچ خورده بود و من از صبح رفته بودم پیشش...![]()
آقا گل هم که کارآموزی داشت.خولاصه با آقا گل قرار گذاشتیم که مامیش ساعت ۵ زنگ بزنه خونمون که منم تا اون موقع بتونم خودم به خونمون برسونم و حداقل یکیمون شاهد ماجرا باشیم...![]()
من ساعت ۴:۳۰ از خونه مادربزرگه در اومدم و پیش به سوی خونمون...
وقتی رسیدم به مامیم نگفتم که مامانش قراره زنگ بزنه ولی نزدیکای ساعت ۵ بود که لو دادم.حالا نزدیک ساعت ۵ و من هی منتظر که الا زنگ میزنه
اما خبری نشد دیگه داشتم ناامید میشدم که دیریدیری تلفن زنگ زد و من دیدم که شماره خونه آقا گل ایناست و زودی مامانم صدا کردم که مامااااااااااان بیااااا ![]()
خولاصه مامانش زنگ زد و تقریبا نیم ساعت با مامانم حرف زدن و قرار شد که مامانش شنبه یعنی۱۳ تیر زگ بزنه که بیاد خونمون...
از شانس تو این یه هفته فاصله ای که افتاد کلی اتفاق افتاد که انتظار میرفت تاریخ خواستگاری عقب بندازه ![]()
۱-دخترخالم از تهران اومد
۲-نقاشی خونمون ۳ روز تمون شدنش عقب افتاد
۳-خالم از تهران اومد
۴-یکی از فامیل های دور مامانم اینا که یه دختر جوون بود فوت کرد ![]()
۵-عمم از تهران اومد
۶-چندجا هم مهمونی رفتیم
خولاصه مامان هی میگفت به آقا گل بگو که به مامانش بگه شنبه که زنگ زد بگه که میخواد دوشنبه بیاد خولاصه بساطی داشتیم سر این قضیه با مامانم که بیا و ببین ![]()
اعصاب من که سر همین موضوع چندبار اساسی خورد خاک شیر شد...![]()
![]()
شد شنبه ۱۳ تیر و قرار بود مامانم اینا صبح برن و نتایج تیزهوشان داداشم بگیرن منم خونه مادربزرگه بودم به آقا گل گفتم به مامانت بگو بعد از ساعت ۱۱:۳۰ زنگ بزنه که مامانم خونه باشه...
من ساعت ۱۱:۲۰ رسیدم خونه مامانم اینا نیومده بودن حالا ساعت ۱۱:۴۵ و مامان آقا گل هی داره زنگ میزنه و من نمیدونم گوشی بردارم یا نه..از اونور زنگ میزنم به آقا گل تا ازش راهنمایی بگیرم اونم توکارآموزی جواب نمیده... ![]()
مامانشم هی زنگ میزمنه...
برنداشتم...
مامانم اینا اومدن و مامان آقا گل زنگ زد و گفت میخواد امروز بیاد که مامانم گفت دوشنبه تشریف بیاورید..
میخواست آقا گلم بیاره که مامانم گفت نه تنها بیایید خصوصی فعلا صحبت کنیم![]()
مامانم گفت میخوایید بگم خانم گل هم خونه نباشه تا راحت صحبت کنیم که مامان آقا گل گفت نه خانم گل باشه میخوام ببینمش آخه خیلی وقته ندیدمش...![]()
بوس بوس![]()
این داستان ادامه دارد
سلام !
همونطور که فکر میکردم مامان گوگولی دیروز زنگ نزد ، ولی من نمیدونم چرا؟! ![]()
دلیلش چی بوده نمیدونم.![]()
خیلی هم برام مهمه دلیلش حالا امروز صبح که داشتم با گوگولی صحبت میکردم گفت قراره امروز قبل ظهر با مامانش حرف بزنه تا ببینه مامانش کی می خواد زنگ بزنه.
در حالی که من دیگه اصلا دلم نمی خواست باز با مامانش حرف بزنه ،دلم می خواست مامانش هر وقت که خودش تمایل داشت اقدام کنه ،اما خب اگه به این امید
بشینیم که شاید حالا حالا ها دلش نخواد زنگ بزنه... 
حالا گوگولی با مامانش حرف بزنه ببینیم مامانش چی میگه..
گوگولی میگه چون سنش کمه واسه ازدواج مامانش منتظره که گوگولی اصرار کنه واسه اینکه مامیش زنگ بزنه...
حالا باز نمیدونم....
دیگه اینکه گوگولی از شنبه میخواد بره کارآموزی و هم اینکه شروع کنه واسه ارشد بخونه...
منم از شنبه میرم کارآموزی...
اگه بتونم میخوام تابستون کلی زبان بخونم...
دلم میخواد واسه گوگولی یه دونه کادو بابت تشکر از کمک هایی که تو امتحانا بهم کرد بخرم اما نمیدونم چی بخرم...
باید برم از یه دکتر هم گواهی پزشک بگیرم چون میخوام یکی از درسام و حذف پزشکی کنم...
هنوز هیچ کدوم از نمره هامون ندادن ،کاش تو هیچ درسی نیوفتم...
یه مدت اصلا نمیتونم راحت بخوابم همش تو خواب استرس دارم و نگرانم نمی دونم چرا؟؟
شاید بابت نمراتمه شاید هم بابت زنگ زدن مامان گوگولی و اتفاقات بعدش...
خدایا خودت کمکمون کن...
من امروز امتحانای ترم ششم تموم شد...
دیگه الخلااااااااااااص...
خداوکیلی امسال امتحانا خیلی بهم سخت گذشت...
چقدر تحت فشارروانی بودم و چقدر بیشتر که مای سوییتی و اذیت کردم ناخواسته بود البته ولی خب واقعا دست خودم نبود که...
اما اوشون واقعا خیلی بهم کمک کرد...یه خیلی میگم یه خیلی میشنوی....به قول معروف ترکوند ... اگه نبود حتما حتما همه درسام رو میوفتادم...که من از همین تریبون تشکر و قدردانی خودم رو اعلام میکنم....
خیلی گلی عزیزم...
دیگه اینکه احتمالا فردا قراره مامان آقای مهربون زنگ بزنه خونمون برای خواستگاری...
البته ۱۰۰٪ نیستا.آخه خودش گفته بودش فردای آخرین امتحان...اما دیروز که آقای عزیز ما بهش گفته بود که امروز امتحانای ما تموم میشه مامانش گفته بوده که:مبارکه!
همین!!!!![]()
گوگولی هم گفته بوده که یعنی چی که مبارکه حرفت یادت رفته که مامانش هم جواب داده بوده که تو گفتی منم شنیدم....۴شنبه زنگ میزنم...
حالا الله اعلم...تا ببینیم خدا چی میخواد و قسمت چیه...
البته من دوست ندارم دیگه گوگولی به مامانش برا اومدن خونه ما و زنگ زدن اصرار کنه.دوست دارم مامانش با میل خودش این کارار و انجام بده.اینطوری هم قشنگتره هم لذت بخش تر...
از شنبه قراره برم کاراموزی و بعد از تموم شدن کاراموزی اگه خدا بخواد همون جا کار کنم...اولش خیلی خوشحال بودم بابت این موضوع اما الان راستش و بخوای به خاطر اینکه آقای مهربون کار نداره خشحال نیستم...دوس داشتم اون به جای من کار داشت اما بدون کارت پایان خدمت که نمیشه...
ای جان!
آخه اون آقاست.غرور داره...
امروز با مامی رفتیم بیرون قدم بزنیم آخه مامی دلش گرفته بود تو بیرون تو راه برگشت توپیدیم به هم و دعوامون شد اساسی....
دیگه امیدی به کمک کردنش ندارم تو مراسم خواستگاری برای بهبود اوضاع!
اینم از شانس عزیز من!!!
خونمون اوضاعی داره که بیا و ببین.شتر با بارش گم میشه...
نقاش هست تو خونمون و اوضاع کاملا به هم ریختست...
خدایا خودت من و مامانم و آشتی کن...
