حال و روز من
سلام.
اومدم يه ذره حرف بزنم، اما نميدونم دقيقاً چي ميخوام بگم آيا اصلاً از كجا ميخوام بگم....![]()
دلم ميخواد بگم كه يه ذره خستم...![]()
شايد يه ذره افسردهام...![]()
شايد نميدونم....!؟![]()
اما خلاصه ميدونم كه يه چيزيم هست...
شاد هستم اما نه زياد...
ميخندم اما خيلي كم...
هيجاني ميشم اما به ندرت...
اين روزها فقط ميان و ميرن و من آرزو ميكنم كه زودتر بگذرن...
اين چند روز مادر و پدرم اومده بودن خونمون...
خيلي خوشحال بودم كه ميان...
خيلي سعي كردم كه خوش بگذره و روحيهام عوض شه...
خوب بودا، اما انتظار داشتم كه بهتر باشه...
دلم تنگ شده براي اون زمونا كه كلي شاد و خوشحال بودم و كلي خوش ميگذشت...
الانا ديگه اصلاً به هيچ چيزي خندم نميگيره...
به هيچ چياااا...
وقتي يه چيز جالب پيش مياد و همه قهقه ميزنن من اصلاً يه ذره هم خندم نميگيره...جدي شدم... خيلي جدي....
فقط تو فكرم...
فكر چي نميدونم...
نميدونم اصلاً چم شده...
شايد احتياج به خوشيهاي بزرگ دارم...شايداحتياج دار كه يه مدت هيچ مسئوليتي رو دوشم نباشه. نميدونم اصلاً...
دلم يه مسافرتي ميخواد يه مسافرتي كه توش حسابي بهم خوش بگذره...كلي عكسهاي خوشگل بگيرم...
اين دوران زندگيم ميشه گفت بايد بهترين دورانش باشه...
من الان تو اوج جووني هستم و الانه كه بايد حسابي بهم خوش بگذره...
فردا كه سنم رفت بالاتر اونوقت ديگه اينقدر ذوق ندارم...
دلم ميخواد تو اين سن مسافرتهاي مختلف برم و عكسهاي قنشگ بندازم...
فردا كه بزرگتر شدم واقعاً چي دارم از جوونيم؟
نه عكس خاصي نه خاطرهي خاصي، هيچي....
اصلاً حالم يه جوريه...
عجيبببببببببب.....!!!
همین فعلاْ![]()

