تبليغاتX
آقای گل و خانوم گلاب

آقای گل و خانوم گلاب

عطر گل را از چه جوییم؟! از گلاب!!!

حال و روز من

سلام.

اومدم يه ذره حرف بزنم، اما نمي‌دونم دقيقاً چي مي‌خوام بگم آيا اصلاً از كجا مي‌خوام بگم....

دلم مي‌خواد بگم كه يه ذره خستم...

شايد يه ذره افسرده‌ام...

شايد نمي‌دونم....!؟

اما خلاصه مي‌دونم كه يه چيزيم هست...

شاد هستم اما نه زياد...

مي‌خندم اما خيلي كم...

هيجاني مي‌شم اما به ندرت...

اين روز‌ها فقط ميان و ميرن و من آرزو مي‌كنم كه زودتر بگذرن...

اين چند روز مادر و پدرم اومده بودن خونمون...

خيلي خوشحال بودم كه ميان...

خيلي سعي كردم كه خوش بگذره و روحيه‌ام عوض شه...

خوب بودا، اما انتظار داشتم كه بهتر باشه...

دلم تنگ شده براي اون زمونا كه كلي شاد و خوشحال بودم و كلي خوش مي‌گذشت...

الانا  ديگه اصلاً به هيچ چيزي خندم نمي‌گيره...

به هيچ چياااا...

وقتي يه چيز جالب پيش مياد و همه قهقه مي‌زنن من اصلاً يه ذره هم خندم نمي‌گيره...جدي شدم... خيلي جدي....

فقط تو فكرم...

فكر چي نمي‌دونم...

نمي‌دونم اصلاً چم شده...

شايد احتياج به خوشي‌هاي بزرگ دارم...شايداحتياج دار كه يه مدت هيچ مسئوليتي رو دوشم نباشه. نمي‌دونم اصلاً...

دلم يه مسافرتي ميخواد يه مسافرتي كه توش حسابي بهم خوش بگذره...كلي عكس‌هاي خوشگل بگيرم...

اين دوران زندگيم مي‌شه گفت بايد بهترين دورانش باشه...

من الان تو اوج جووني هستم و الانه كه بايد حسابي بهم خوش بگذره...

فردا كه سنم رفت بالاتر اونوقت ديگه اينقدر ذوق ندارم...

دلم مي‌خواد تو اين سن مسافرت‌هاي مختلف برم و عكس‌هاي قنشگ بندازم...

فردا كه بزرگتر شدم واقعاً چي دارم از جوونيم؟

نه عكس خاصي نه خاطره‌ي خاصي، هيچي....

اصلاً حالم يه جوريه...

عجيبببببببببب.....!!!

همین فعلاْ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:19  توسط پیتا  | 

حرفای جا مانده از زندگی ما

نميدونم اين چه حكتي هست كه تا صفحه وبلاگ و باز ميكنم كل حرفام يادم ميره..

واسه همين الان دارم تو ورد تايپ ميكنم تا بعدا ببرم كپي كنم تو وبلاگ.

يادم ميره بنويسم كه چقد منو شوشو جديدا كم همديگرو ميبينيم.

چقد كم با هم حرف ميزنيم.

يادم ميره بگم كه دارم واسه كنكور مي خونم اما اصلا وقت نمي كنم.

يادم ميره كه بگم:

نمي تونم رژيم بگيرم و هي رژيمم رو ميشكونم

دلم ميخواد يه شام بديم به فاميلاي نزديك اما اصلا نميشه

ديگه با فاميلاي تو ولايت حرف كم ميارم بزنم

ديگه با اين و اون غريبه شدم انگار

ديگه انگار واقعا زندگيم خلاصه شده تو كار

ديگه خيلي وقته كه بيرون نرفتم

ديگه خيلي وقته كه شادي نكردم

خسته شدم از اينكه مدام به فكر حقوق باشم

وضع ماليمون خدا رو شكر خيلي بهتر از قبله اما وقتمون خيلي كمتره

شوشو كلي درس داره

و من هم

اما روز‌ها ميگذرن و ما هر روز خسته تر از ديروزيم...

خيلي خسته تر..

انگاري خيلي وقته نخنديدم...

انگاري خيلي وقته نرفتم ولگردي

دلم واسه همه تنگ مي‌شه اما وقتي ميبينمشون حرفي نيست كه باهاشون بزنم...

غريبه شدم با همه

غريبه

يه غريبه آشنا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 15:27  توسط پیتا  | 

سلام علکم...

امروز ۱۹ آذره...

سالروز یکی از بدترین روزهای عمرم. یا شاید بهتر باشه بگم عمرمون.

این روزها که دارن می گذرن انگاری یه جورایی بهترن از روزهای یه مدت پیش. درسته که مسافرت خاصی نرفتیم با شوشو یا اینکه کار خاصی انجام ندادیم اما خوب میشه گفت که حالم یه جورایی خوبه...

حص و حال نق و نوق نیست تو وجودم...

انگاری که گلایه از وجودم رفته فعلاْ

راستی یه مدتیه یه مشکلات جسمی برام پیش اومده که فقط و فقط با تغذیه باید رفع بشه حالا یکی می خواد با اراده قوی...

من که نیستم...

ولی برای رفع این مشکل مجبورم که رژیم سبزیجات بگیرم...

دیگه این که دیشب برگشتیم تهران.

فک کنم دیگه تا اوایل بهمن نتونیم بریم ولایت و کلی قاره دلم تنگ بشه...

وقتی میریم ولایت هم البته فقط یا اینوریم یا اونور...

تقسیم می کنیم روز رو نصف روز این طرف و نصف بعدی روز رو اون طرف...

خلاصه که روزگارمون اینجوری می گذره...

دیگه اینکه...

اینترنت شرکتمون یکی دو روزه قطع می شه و دیگه از هیچ اینترنت گردی خبری نیست...

دیگه اینکه خدا کنه بتونم این ماه هم ۱۷۶ ساعتم رو پر کنم...

دیگه اینکه؟!؟!؟!
خستمه و   خوابم میاد..

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:34  توسط پیتا  | 

من این و دوس دارم خوب!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 12:44  توسط پیتا  | 

روزهای آذر 90 ما

سلام.

این روزها که می گذره زندگی مون یه شکل جالبی شده.

یه جوری که تا قبل از سر کار رفتنم نبود.

این روزها صبح ها ساعت ۶ از خواب پا می شم و کلی کار دارم که انجامشون بدم. تا بدو بدو کارامو بکنم ساعت شده ۷:۵۰ و من باید از خونه در بیام. تو این گیر و دار باید شوشو رو هم از خواب بیدار کنم.

شوشو که از خواب پا شد بعد سلام و علیک و احیاناْ اگه وقتی مونده باشه یه ذره صبحانه خوردن. خدافظی و من می رم سر کار...

شوشو هم بعد رفتن من دانشگاه...

تا ساعت ۵ اینا سر کارم... بعد کار با شوشو هماهنگ میکنیم و میاد دنبالم و با هم میریم یه دوری تو پارک می زنیم و یه چیزی می خریم و میاییم و خونه و از خستگی ولو می شیم....

تا ۱ ساعتی همینجوری می خوابیم و حرف می زنیمو بعد من می رم سراغ شام پختن و شوش درس و بعدش منم درس...

ساعت ۹ شام و می خوریم و بعدش ساعت ۱۰ لالا....

زندگیمون یه جورایی بزرگونه شده...

دیشب که داشتم به شوشو نگاه می کردم با خودم فکر می کردم واقعا ما داریم با هم زندگی می کنیمااااا...

اصلاْ باور نکردنی بود برام

چقدر گذشته ها آرزوشو داشتیم

مرسی خدایا...

هزار بار شکرت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 9:37  توسط پیتا  | 

سلام سلام صدتا سلام.....

الآن سر کارم...

دیروز کارتم رو بهم دادن و مطمئن شدم که دیگه موندنیم...!!!!

اما هنوز باهام قرار نبستن!

دیروز از ساعت ۸ تا ۶ عصر سر کار بود فک کن!!! ۱۰ ساعت...

امروز هم ساعت ۸ برای اولین بار تو عمرم کارت زدم واسه کار....

دیگه اینکه دلم بدجور هوس زندگی روزمره تو ولایت خودمون و کرده . یه زندگی آروم و تکراری به روش سنتی...

فهمیدین چی جوری منظورمه دیگه؟!

دیشب شوهری اومد دنبالم سر کار باهم رفتیم نوشیدنی و پفک خریدیم و یه دور تو پارک زدیم و اومدیم خونه..

یه ذره که ظرف شستم و شام پختم و شام خوردیم شد ساعت ۱۰ و لالا....

خوش گذشت و شب خوبی بود...

دیدی وقتی آدم وقت داره بنویسه حرفش نمیاد!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 11:45  توسط پیتا  | 

كار

سلااااام

اندر احوالات كارم بايد بگم كه ساعت كاري خيلييييييييييييي زياد و حقوق كم!!!!!!!!

اما بايد بگم كه كارم رو دوس دارم. درسته كه بعضي وقتا خيلي كارام زياد ميشه و حسابي تخليه انرژي ميشم اما از اوضاع احوال قبل كار بهتره كه همش بيكار بودم و حوصله‌ام سر ميرفت...

فعلا كه 19 روزه ميام سر كار و يك ماه اول آزمايشيه و از 11 آبان باهام قرارداد ميبندن...

دعا كنين يه ذره حقوقم رو ببرن بالا.

ديگه اينكه رته بوديم ولايت...

قضيه از اين قرار بود كه دادشم اومد تهران واسه خريد لپ لپ و بعد سه تايي رفتيم ولايت...

درسته مدتش خيلي كم بود و حسابي خسته شديم اما بعد از 27 روز ولايت نرفتن واقعا برامون لازم بود...

كلي ور وسايل با خودمون آورديم. آخه ديگه تاريخ همه مواد خوراكيمون داشت اونجا ميگذشت و گفتيم بياريم اينجا استفاده كنيم...

با بابام برگشتيم و تو راه برگشت خيلي خسته نشديم. تازه مامانم هم شام ديشب و ناهار امروز رو برامون حاضر كرده بود و حالي به حولي شد... دستش درد نكنه...

خوش به حال اونايي كه پيش مامانشونن ، حسابي هواشون داشته مي‌شه...

يه رژيمي شروع كرده بودم كه به ميمنت و مباركي رفتن به ولايت و خونه مامانم اينا شكسته شد و دوباره از امروز شروعش كردم...

واااااااااااااي نبايد اين سري بشكنمش....

قسم مي‌خورم كه حداقل تا هفته بعد شنبه مصادف با تاريخ 6 آبان رژيمم رو حفظ كنم...

ديگه ديگه اينكه دارم فراگير پيام نور ثبت نام مي كنم امروز شوهري رفت و دفترچه‌اش رو برام از پست گرفت.. دستش درد نكنه...

راستي اين ثبت نام فراگير خيلي گرونه‌ها....

65 هزار تومن....

اوههههههههههههههه....

نمي‌دونم اين چه وضعشه جديدا هركي منو مي‌بينه مي‌گه حامله‌اي؟!؟!؟!

امروز يكي از همكارام ميگه لاغر شدي نكنه حامله‌اي؟!؟!

اه اه اه....

از اين حرفاي خاله زنك متنفرم.................

ولم كنيد ديگه...

حالا اينقد مي‌خوان بگن تا آخر حامله شمااااااااااااااااااااااااا...

آقا من بچه نمي خوام....

ديگه؟!؟!؟!
نه ديگه خبري نيست.....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 15:10  توسط پیتا  | 

آشپزي

استانبلو پلو ايراني اصيل تهراني(شعله تماته جنوب)

·        برنج                                                                      3 پيمانه

·        گوجه فرنگي  پوست كنده خرد شده                           450 گرم= 8 عدد

·        سيب زميني خرد شده                                            450 گرم

·        زردچوبه، فلفل قرمز و نمك                    به مقدار لازم

·        روغن لادن طلايي

سيب زميني ها را مثل سوسيس و سيب زميني خرد ميكنيم . روغن را داخل قابلمه ريخته و گوجه‌فرنگي‌ها را داخل روغن مي‌ريزيم . وقتي گوجه داره سرخ مي‌شه 1 قاشق مربا‌خوري زردچوبه مي‌ريزيم و نمك هم اضافه مي‌كنيم و بعد فلفل قرمز اضافه مي‌كنيم. كمي كه تفت خورد سيب زميني هر را اضافه مي‌كنيم و قاطي مي كنيم. برنجي كه شسته شده و خيس شده را در قابلمه مي‌ريزيم و خيلي آرام هم مي‌زنيم و مي‌گذاريم كمي تفت بخوره. كمي هم مي‌زنيم و كمي آب مي‌ريزيم (هم سطح موادمان شود) شعله را خيلي كم مي‌ كنيم. زيرش شعله پخش‌كن مي‌گذاريم و دمكن مي گذاريم تا بپزه!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 14:35  توسط پیتا  | 

اندر احوالات اين روزها

سلام بعد از يك عمررررررررررررررررررر................

ديدي چه جور سالگرد ازدواجمون گذشت و من هيچي ننوشتم؟!

ديدي چه جور كارمند شدم و بازم هيچي ننوشتم؟!

بعله!!!!!

سالگرد ازدواجمون صبح كه از خواب پا شديم نفري 1 ليوان آب هويج خورديم و ساعت فكر كنم 9:30 اينا بود كه از خونه در اومديم بيرون و پيش به سوي تجريش ....

فك كنم ساعت حول و حوش 11:45 بود كه رسيديم تجريش پاساژ تنديس.

رستوران اردك آبي مي‌خواستيم بريم كه ساعت 12:30 باز مي‌شد، ولي ما اينقدر گشنه بوديم كه اصلاً حال گشت‌و‌گذار تو پاساژ رو نداشتيم...

الكي يه ذره اين‌ور‌اون‌ور رفتيم تا شد ساعت 12:30...

صدامون كه كرد انگار وارد بهشت شده بوديم..

خلاصه رفتيم تو. ما فقط بوفه غذلاي گرمشو مي‌خواستيم كه نفري 17500 بود و نوشيدنيش كه 2000 ما تا اونجايي كه بتركيم خورديييييييييم...

غذاش خوب بود و خوش گذشت بهمون .مخصوصاً كه يه تجربه جديد هم بود...

خلاصه ديگه ساعت 1:30 بود كه خورد و خوراكمئون تموم شد و با شكم پررررررررررررر....

واقعاً پر دراومديم بيرون و يكمي تو تنديس گشتيم و از اونجا تا خود پارك ملت پياده اومديم و حرف زديم از سال پيشي كه عروسيون بود و كلي بهمون خوش گذشت و حال كرديم...

الان رئيسم اومد برم ميام بازم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 8:26  توسط پیتا  | 

سینما

فقط اومدم اینو بگم که بعد از مدت ها پایتخت نشینی بالاخره یه بار گذرمان به سینما افتاد...

سه شنبه ۲۳ شهریور ۹۰ بود گویا...

سینما آزادی رفتیم...

زندگی با چشمان بسته...

خوب بود و خوش گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 12:59  توسط پیتا  |